
امروز بی بهانه اشک ریختم
گفتم بی بهانه اما تو باور نکن امروز پاییزم شروع شد با همان اولین سقوط از چشمهای سردت
زرد اما کبود از زخمهای دیروز امروز در جستجوی لحظه های شیرین تو را با تمام وجود گم کردم
سکوتهایم کفاره میدهند همان روزه هایی را که نباید سکوت میکردم
زرد و کبود در حال انجماد احساسم را فراموش میکنم چون خودم چون تو...
نه تو فراموش نمیشوی حتی به ندیدنت عادت هم نکرده ام خودت خوب میدانی
و من هم خوب یادم میماند که چگونه تماشایم میکنی انگاه که سقوط میکنم
و در پایان ارزویی برایم نمیماند
دلم سخت میگیرد انگاه که سردی دستهایم را به حال خود میگذاری
تماشایم کن مرا .. و پایانم را که چگونه بی تو تمام می شوم
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و اه گشته حاصلم
گریه کرد اهی کشید و زینب کبری کشید
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
سلام من اومدم تو این مدت که نبودم هیشکی سراغمو نگرفت جز بچه همسایه که متلک بارونم کرد باشه
این نیز بگذرد دفعه بعد باز نمیدونم کی میام کامنت بزارم منتظرم نباشید که میدونم نیستید
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
من از تو دل نمیبرم
اگر چه از تو دلخورم
اگر چه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته ام
منی که در جوانی ام به خاطرات شکسته ام
تو در سراب اینه شبانه خنده میکنی
من شکست خورده را خودت برنده میکنی
نیامدی وسالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
می هراسم از سکوت شب
از صدای ناله های جغد
از صدای پای ثانیه
لرزش قلم به دست تو
دفترم که ناله میکند
از نوشته های سرد و زخمی ام
می هرسم از دروغ تو
بی قراری از عبور تو
از نگاه پر غرور تو
مرگ عاطفه چه بی صداست
بی حضور اسمان و ابر
بغض من چه بی صدا شکست
در پس غروب چشمهای تو
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
اخرین اشک روان بر گو نه هایم
شوره زاری در بیابان دلت بر جا گذارد
گر نیایی گر بیایی و ببینی سرد اغوشی چو خاک زیر پایت گشته ام
یا از دیارت رفته ام
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط هاجر
|

اگر میدانی در این جهان كسی هست كه بادیدنش رنگ رخسارت تغییر می كند و صدای قلبت را به تاراج می برد، مهم نیست كه او مال تو باشد، مهم این است كه باشد، زندگی كند، لذت ببرد و نفس بكشد !
(با تشکر از اقا مهدی مدیر وبلاگ عاشقانه می پرستمت)بابت این جملات زیبا راستی نظر بازم یادتون نره

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
باز هم خواستم بنویسم باز هم یاد فاصله هایی افتادم که غوغا میکند
و گم کرده ای که شاید در گوشه ای از خاطراتش هنوز هم از من یاد می کند
همان واژه های تکراری همان دل تنگی های همیشگی و همان زخمهای...
از من خرده نگیر اگر باز هم امیدی برای صبحی دوباره در دل دارم اگر هنوز هم دستهای پر از نیازم را به امید گل باران شدن به سویت دراز می کنم
می خندی می دانم
یادش به خیر
من عاشق لبخندهایت بودم و هنوز هم همنفس با خاطره آن با تو می خندم اما اشک باز هم مجالم نمی دهد
پشت در شنیدم که کسی گفت دچار است دعایش کنید
تنها که می شود می خندد و اشک می ریزد
باشد تا تو بها نه ای چاره ای نمی جویم
آمدم برایت بنویسم نمی دانم نامش را چه می گذاری فقط خواستم بدانی که چقدر تنها شده ام
همین. شب به خیر عزیزم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:12 بعد از ظهر  توسط هاجر
|
سکوت
این تنها پاسخی ست از تو برای دلتنگیهای من
بی زارم می کنی از هر چه نا گفتنی ست
فریاد مرا بیشتر به ذوق می اورد
می خواهم بدانم کوله باری که تو را تا اخر این جاده ضمانت خواهد کرد کرد کدامین نشانی بازگشت را برای من جا می گذارد ؟ هیچ!
اما هنوز هم با کاشهایم تو را یاد می کنم
کاش لحظه ای درنگ در قاب ساعتت می گنجید تا این گونه آوار بی کسی رویاهایم را زیر نگیرد
کاش می دانستی که هنوز هم در قالب نگاههای مردم شهر گناهکاری بیش نیستم
همچنان شبهای بی ستاره به صبح می رسانم و روزهایی که حتی ابرهایش هم از گریستن برای من حالشان به هم می خورد و همچنان جاده ای را نفرین می کنم که تو را از چشمهایم دزدید و باز همچنان دستهایم را پر از بهانه دستهایت می یابم
می خواهم باز هم از تو بنویسم
از تو که حتی نشانی بازگشتی برایم نگذاشتی حتی در رویاهایم
از تو که احساست می کنم
و می بینم که چگونه تابوتی از خاطراتمان درست میکنی و بی رحمانه به گورستان خاطرات گندیده میسپاری
از تو که هنوز هم معمای لبخند هایت را عشق پاسخ می دهم و تو با قهقهه هایت مرا دیوانه ام
باشد همان تکیه کلام همیشگی
این نیز بگذرد ...
می دانی که هیچ از تو نمی رنجم
این رمیده ناارام یا به تعبیر همان خنده هایت دیوانه تنها همان دوره گرد شبهاییست که زیباترین لالایی عاشقانه را در گوشت زمزمه می کرد می دانم که یادت نمی اید باشد
نمی گویم بدرود باز هم می آیم همین جا برایت عاشقانه می نویسم
منتظرم باشی یا نه عاشقت خواهم ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط هاجر
|